چه بر سر هشیاری (آگاهی) ما پس از مرگ می آید؟

تجربه ” رنگ قرمز ” در مغز شما کجاست؟ این سوالی بود که توسط ” دیپاک چوپرا ” در سمپوزیوم Sages & Scientist در Carlsbad واقع در کالیفرنیا در تاریخ سوم مارس، از من پرسیده شد. یکی از پروفسور های حاضر در جلسه، نظر خود را این گونه اظهار کرد که اگر تاکنون دانشمندان علوم اعصاب، نتوانسته اند یک تئوری کامل درباره چگونگی تجربیات آگاهانه و پاسخ به این سوال که ” رنگ قرمز ” در کجای مغز تشکیل می شود، تدوین کنند پس روش علوم فیزیکی برای تدوین یک چارچوب اساسی برای هشیاری (آگاهی) ناکافی و یا حتی غلط است. 

دیپاک چوپرا در E-Mail خود این گونه فرضیه خویش را ارائه داده است که شاید تجارب ذهنی و آگاهانه بر پایه ی فعالیت های الکتروشیمیایی مغز باشند. فرضیه دیپاک چوپرا درباره هشیاری (آگاهی) می تواند بسیاری از مسائل را در زمینه اینکه آگاهی چگونه در مغز فعالیت می کند و کجا قرار دارد، روشن سازد. بطور مثال من از چوپرا پرسیدم که هشیاری (آگاهی) عمه میلی، زمانی که مغزش بر اثر اختلال آلزایمر تباه شده بود، کجا بوده است؟ چوپرا جواب داد: خب عمه میلی درسته که الگو های رفتاری ناپایداری از خودش نشان می داده اما قادر به انجام رفتار های ابتدایی و بالقوه بوده است.

بنظر فلسفه شرق، هویت فردی تنها یک توهم است و تنها هدف از وجود هویت فردی، اینست که ما را بسمت هویتی فراماده هدایت کند.

در حال حاضر فرض بر اینست که هشیاری (آگاهی) ما مغز را ایجاد می کند، اما شواهد زیادی  وجود دارد که نشان می دهد مغز ما هشیاری (آگاهی) را ایجاد می کند. بعنوان مثال آسیب به شکنج دوکی شکل در لوب تمپورال، باعث بروز اختلال چهره نشناسی می شود و تحریک همین منطقه موجب می شود که مردم بصورت آگاهانه چهره ها را تشخیص بدهند یا آسیب ناشی از سکته در ناحبه قشر دیداری (V1) منجر به از دست دادن توانایی ادراک دیداری آگاهانه می شود. تغییرات در تجارب آگاهانه را می توان بطور مستقیم با fMRI ، الکتروانسفالوگرافی و ثبت تک نورونی مشاهده نمود.

دانشمندان علوم اعصاب می توانند انتخابات افراد را توسط تکنیک های تصویر برداری مغزی، حتی قبل از اینکه  افراد آگاهانه متوجه تصمیمگیری خود بشوند، پیشبینی کنند. با استفاده از تصویر برداری مغزی، دانشمندان علوم اعصاب می توانند حتی آن چیزی را که افراد مشاهده می کنند را توسط رایانه، باز سازی کنند.

هزاران تحقیق تاکنون ثابت کرده اند که فرایند های (شیمیایی – نورونی)، تجارب ذهنی را می سازند و دانشمندان علوم اعصاب این تئوری را که هشیاری (آگاهی) میتواند مغز ما را ایجاد کند، نمی توانند قبول کنند زیرا با هیچ عامل فیزیکی قابل اثبات نیست.  در عوض، چوپرا یک مقاله از سال 2008 در مورد ذهن و ماده که توسط دکتر دانلد هافمن از دانشگاه کالیفرنیا نوشته و چاپ شده بود، فرستاد. نکات اساسی این مقاله به شرح زیر است:

هر آنچه در جهان ما وجود دارد، همگی قابل مشاهده و ادراک مستقیم نیستند بلکه بعضی چیز ها کاملا وابسته به آگاهی ما هستند. آگاهی یک امر اساسی در کائنات بحساب می آید که حتی ذرات را هم در بر می گیرد.  موضوع آگاهی یک موضوع باستانی و تکاملی محسوب می شود که ناشی از تعاملات پیچیده ناخوداگاه میان ماده و فراماده می باشد، آگاهی در بالای هرم و ماده و فراماده به وجود آن وابسته اند.

سوال اینجاست که چه شواهدی برای این موضوع وجود دارد که آگاهی یک امر اساسی برای جهان هستی محسوب می شود؟ هافمن سعی می کند نشان دهد که چگونه آگاهی توسط حواس ما نسبت به شکل، رنگ، بافت و حرکت اشیا ایجاد می شود. وی معتقد است که حواس ما تقریبا چیزی را که در واقعیت اتفاق می افتد را در مغز ما ایجاد نمی کند بلکه بیشتر حواس ما شبیه یک کاربر گرافیست رایانه ای می ماند که هر آنچه در دنیای واقعیت اتفاق افتاده را با کمی تغییرات دریافت و در مغز تشکیل می دهند. وی می گوید که حواس ما برای ساخت واقعیت عمل نمی کند و تئوری بازسازی واقعیت توسط حواس اشتباه است.

چگونه آگاهی می تواند ماده را تحقق بخشد؟ کجا و چگونه آگاهی قبل از ماده وجود داشته است؟ تا آنجا که می دانیم تمام شواهد نشان می دهد که ذهنیت و آگاهی برگرفته از مغز است و هیچ شواهدی دلیل بر بلعکس بودن این موضوع وجود ندارد.

در حقیقت بنظر می رسد که بعضی سوالات بشری در شکافی از جهالت باقی مانده اند که با موازین متافیزیک و فراماده پر شده اند. در حال حاضر بهترین تئوری متافیزیک درباره مسئله هشیاری (آگاهی) ، وجود خداست که از تمام جهان هستی آگاه ترست.

هیچکس این موضوع را انکار نمی کند که هشیاری (آگاهی) مقوله ای بشدت مبهم و فهمش سخت می باشد. اما قبل از اینکه هشیاری (آگاهی) را به سطحی برسانیم که می تواند بطور مستقل، واقعیتی را ایجاد کند، این موضوع را در نظر داشته باشیم که میزان هشیاری (آگاهی) در مغز توسط تکنیک های تصویر برداری مغز تا زمان مرگ، قابل اندازه گیری و مشاهده است، و این فرضیه تا زمانی که بلعکس آن اثبات نشود، پابرجاست.

( من می اندیشم پس هستم یا من هستم پس من می اندیشم؟)